چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388
آن موجود بي تكلفي كه آنجا با آن بيرق بلند در دستش كه رويش بزرگ نوشته " كه چي بشه؟ " مدتهاست خيره به من مي نگرد ، ياد آور اينست كه من درد بيهودگي و بي معنايي گرفته ام.
سال 1383 بود كه شخصيتم از هم فرو پاشيد و آن انساني كه در من مي زيست يا مرد يا به كما رفت يا اينكه نمي دانم چه بر سرش آمد.بعضي فشار ها خيلي بيشتر از آستانه مقاومتند و اينها به جاي ورزيدن و قوام بخشيدن ، مي شكانند و ازهم مي پاشانند.بعد از آن چون افليجي شدم كه همه چيز را مي بيند ، مي فهمد اما نمي تواند كاري بكند.بي اراده و مصلوب هنوز از سر مايه هاي آني كه در گذشته در من مي زيسته است و چون پدري قدرتمند ارث چشمگيري باقي گذاشته استفاده مي كنم .ميراثي كه رو به اتمام است و ديگر در لقاي آن مرحوم هم نمي توانم بمانم .بد ماجرا اينجاست كه مي دانم همه اينها نتوانستن نيست ،نخواستن است ديگر كسي در وجود متروكه ام در اين فضاي خالي نيست كه چيزي بخواهد...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:38  توسط
|
من ديگه نمي تونم واسه اين جوجه ها مادري كنم .برين ديگه ، برين واسه خودتون مرغي بشين ، خروسي بشين ، من ديگه توان ندارم شما رو زير بال و پر خودم بگيرم.ديگه اونقدر جوون نيستم تند تند تخم بذارم ساعتها روش بشينم ، جوجه كشي كنم.براي من الان ديگه وقت اينه كه يكي بياد سرمو ببره جوجه كبابي ،شنيسلي ، سوپي ، چيزي درست كنه ...به خدا اينطوري فايده ش بيشتره ...
اون مرتيكه هم دو ، سه روز دور و برم مي پلكه تا بفهمم چي به چيه ، ميبينم پريده روم ، بال بال ميزنه و من دردم مياد.همه اينايي كه تو مرغدونين دغدغه شون اينه كه اين الدنگ بهشون توجه كنه . ولي به خدا اگه ذره اي ، ابسيلوني دلم بخواد كه بياد سر سراغ من ...چه خودش ، چه اون يكي جوونتره ، اصلا" از مردا نفرت دارم ،از اون تاج قرمز بلندشون كه مايه مباهات و افتخارشونه ، از قوقولي خوندنشون، از اين زندگي مرغي ، از اين جوجه ها كه آرزومه پراكنده شن دور و برم وول نخورن ،دنبالم نيان...از همه چي خسته شدم...اي خدا بياين كبابم كنين راحت شم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:52  توسط
|
اکنون می توانم ببینم که این نفرت تو نسبت به من و مقولاتی چون سوسولگری ، تجدد خواهي ،بدحجابي ، فساد ،فحشا (البته به زعم تو) و همچنين تمناي من براي داشتن آزادي و تأسي نكردن از قانون و دستورالعملي كه تو براي زيستن داري چه حس با اصالتي است.مي بينم كه اين نفرت قسمتي از سناريوي نانوشته و با شكوه قدرت در ذات آفرينش است . قدرتي كه براي چاق تر كردن خودش در سر من گلوله خالي ميكند.اكنون مي بينم كه من اشتباه مي كردم كه خود را مرجع تمام قياسهاي دنيا قرار مي دادم ،نقطه صفر مختصاتي كه معيار سنجش كردار ديگران است و بقيه يا ازاين صفر بالاترند يا پايين تر.اما بالواقع هيچ دو قطعه مشابهي در اين پازل شش ميليارد تكه اي وجود ندارد و به همين صورت در مواجهه با مسأله اي يكسان رويكرد تو ممكن است اين باشد كه مرا بكشي و رويكرد من اين باشد كه لپت را بكشم و با اخمي دلچسب بخواهم كه تكرارش نكني و نهايتا" تو ريشه كفر را كنده اي و من هم خوشم كه بدينطريق با جهل مبارزه كرده ام اما در پشت اين تصاويري كه مي بينيم ،شبكه موذي قدرت خود را تكثير مي كند و تسخيرشدگانش را در انتظاري دائمي براي ارضا شدن نگه ميدارد.ارگاسمي كه هيچكس هرگز به آن نمي رسد و همين ولع و از خود بيخود شدن و بيخبري است كه اينچنين تو را بي پروا مي كند براي دريدن من و امثال من كه در صفوفي طولاني منتظر رسيدن نوبت اعداممان هستيم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:31  توسط
|
مشت مي كوبم بر ديوارهاي اين دنياي بلوريني كه فرا گرفته است مرا ، تا خورد شود اين حصاري كه موجب مي شود آسمان را از پشت شيشه ببينم حالا ديگر دقيقا" نمي دانم من آن پارچه قرمز خوني هستم و تو آن ديوانه بالقوه اي كه تحريكت مي كنم به جنون يا من آن مجنون جان به لب رسيده اي هستم و تو آن چراغ قرمزي كه وادارم مي كني به عبور؟... اين روزها امام آخر الزمان نرم افزار گوگل ارت است ، پيغمبري كه داعيه رسواگري شرك و كفر سر مي دهد . حيف از آن روز كه سر حسين را مي بريدند n95 كه هيچ حتي يك 6200 ناقابل هم نبود تصويري ضبط كند و يزيد را شرمنده جادوي تصاوير كند.حيف كه ار آزادگان تبريز از مشروطه خواهان رشت هيچ فيلمي از روي پشت بام گرفته نشد...و نه عكسي...و نه صدايي... فقط اشاره هايي كوچك در صفحات كتاب نازك تاريخ كه در سبزي فروشي ها به دور كاهو مي پيچند و نه اوبامايي و نه آنجلا مركري كه قدر داني كند ، حرفي بزند ، سخني براند و نه آهنگي با گيتار براي ميرزا كوچك خان در كانادا و نه شمعي به دور عكسي از باقر خان با سيبيل جلوي سفارت ايران در ايتاليا... و باز تلاش بي فرجام يا بافرجام ديگري براي باز پس گرفتن مدال افتخار و استقلال تا همه ببينند و باز سپردنش به دست تير و تركه موسيليني تا باز پنهانش كنند...
*قلبی که اینچنین بی توقف بدرخشد، بسوزد و روشن کند نا گريز به پنجاه سال نرسیده می ایستد...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:28  توسط
|
زانو ميزنم گوشم را براي شنيدن صداي زمان به زمين مي چسبانم ،صدایی چند صد ساله ،صداي جيغ زائو براي زاييدن ، صداي نعلين توده ، صداي شرافت ...فشار چكمه هاي سياه براقي را بر سوي ديگر صورتم احساس مي كنم ، صورتم دركي از درد ندارد ، قلبم درد ميگيرد ،شعورم درد مي گيرد و منطقم متحير مي شود . من و اين گوشه نشينان در گوشه اي نشسته بوديم و نان و ماستمان را مي خورديم ،شما ما را به تماشاي گاي ي د ن شرفمان واداشتيد.ريش به حجم پشم كامل يك گوسفند بالغ از صورت آويزان است و تمام تقدس و زيبايي اجزاي چهره را مي زدايد نمادي از وحشت و كثافت
دكتر مرا در يك چهار ديواري خفه و پر ميله هم حبس كند ، وزيدن باد بر صورتم را نمي تواند مانع شود باد بي توجه به تمام ممنوعيتها همچنان مي وزد و قطره هاي باران گاه بر صورتم گاه بر دستم و گاه درفضايي نامعلوم مي بارند و گم مي شوند مثل الله اكبرها...كه صدا ها را خش دار مي كنند شيفته صداي خش دارم ،صدايي كه كلمات را با خشم و خش بيان مي كند...صداي ستيزه جوي آزاد كه حتي به اكبر بودن اللهي كه دادش ميزند ، به قدر آزادي اعتقاد ندارد...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:26  توسط
|
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388
*
اين صداي يك نوار ضبط شده است كه مي شنويد،نواري كه توسط اجدادتان پر شده است. كسي كه حرف ميزند پدر پدربزرگِ مادرتان يا مادر پدرتان است.سنفوني ژنها ،گروه كر مردگان، لب خواني حرفهاي تكراري گذشتگان كه از ازل تا به امروز، همواره در فضا پژواك ميشود.اين صداي شماست...
**
تمام و كمال احساسي كه من داشتم ، پس از پايان ماجرا شرمساري بود.من فقط خجالت مي كشيدم كه آنگونه در سرما برهنه، در مقابلت، روي خاك مي ماسيدم و تو با كت و كلاه و پوششي كه مانع از نفوذ هر سرمايي بود ،كوتاه به من نگريستي و بعد از آن سرما و از آن برهنگي فاصله گرفتي و با گذشت زمان اين در ذهن تو خاطره ديدن چيزي لزج شد و در من خاطره شرمساري و خجلت كه حتي از يادآوريش مي گريختم و ساعتها دستهايم را در هم قفل ميكردم و مضطربانه ورد مي خواندم و با نگاهي كاذب رو به بالا در پي التيام درد شبانه روزي تو بودم. در آن زمان حتي حاضر به تنقيه خودم براي فراموشي تو بودم. فراموشي كه هرگز به طور كامل بدست نيامد.
اما در گذر از اين روزها ، روزي ناگهان بهار آمد.و بهار همه چيز را دچار خود كرد. بهار كه مظهر لذت است و لذت كه مظهر روئيدن و بوسيدن و هوس است. و بوسه هاي هوس آلود بهار بر همان تن برهنه كه سنگيني هواي ابري پر باران را روي خود داشت و باران كه شرمساريم را شست و تورا شست و تا پايان فروردين باخود برد...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:11  توسط
|
سانچو داشت از دور نگاهم مي كرد. من دستم رو بالا بردم و مثل امام خميني چند بار به علامت آرامش تو هوا تكون دادم. اما چشمهاي مضطرب حواريون رو پشت سر خودم احساس مي كردم.آرامشي در كار نبود.بالاخره در دل گرگ و ميش شب من، شواليه زمين و آسمان، روياروي معشوق ازليم قرار گرفتم. معشوق ازليم فاحشه اي بود كه از ابتداي زندگيم همينطور چهره عوض كرده بود و باز در صورت جديدي مقابلم بود.نيزه رو راست گرفتم كه به سمتش بتازم. مي كشمش. بي شرف مي كشمت ...مي كشمت قحبه... نميتونم.ولش كن .نميشه .دوسش دارم. ميرم جلو فقط بغلش مي كنم بوسش مي كنم. من جلوي معشوق ازليم هيچي نيستم. با كشتنش ماهيت خودم رو از بين مي برم. من جلوي خودم هيچي نيستم .من كُنه عاشق پيشه خودم رو دوست دارم.سانچو و حواريون هم همينو دوست دارن.معشوق ازلي هم در دل گرك و ميش شب باز منو به بند ميكشه و ميره...
مامانم پله شور رو آورده تو خونه . رو ميز ناهار خوري جلوش كلي خوراكي گذاشته ، من هم از همه جا بيخبر از لونه م ميام بيرون كه برم جيش كنم .در رو باز ميكنم در آستانه در مردد مي مونم كه برم بيرون يا نه ؟ جفتشون دارن نگام مي كنن با يه حركت احمقانه ميخوام برگردم تو اتاق كه مامانم با داد زدنه «ايناها اينم دخترمه» به اين ترديد پايان ميده.با همه كارگرا و پله شورا رفيق ميشه .چند وقت پيش يكيشون مي خواست برادر زاده شو بياره خواستگاريم .كه اين قضيه منو مدتها تو فاميل مضحكه يه آشغالايي مثل صدف و ريحانه كرده بود. باباي بي غيرتم هم رو مبل نشسته داره تهران تايمز ميخونه .جيش مي كنم بر مي گردم تو لونه .چند دقيقه بعد صداي مامانم بلند مياد: « نه، نه ، عوض كن لباستو .راحت باش . من ميرم تو اتاق .نمي بينمت.»!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:25  توسط
|
از هر زمان كه آغاز ميكنيد درست و حسابي بودن را تا زماني كه اين آدم حسابي مي پايد ، چند ثانيه ، ساعت يا روز ميگذرد؟ با هر تعريفي كه از درست وحسابي بودن داريد يا از هر منظري كه مي نگريد ، اين آدم حسابي چقدر دوام مي آورد؟ از هر لحظه كه مومن مي شوم به ذات نكويي، بدون ترمز روي سراشيبي سقوطم . علم مخالفت با حركتم. پرچم عظيم نخواستن خواسته ام هستم .لشگر فرمانبرداري كه آدم حسابي را دستگير مي كند و مخفيانه ترور مي كند. آدم حسابيتان را پنهان كنيد در زير زمينهاي دور از درك كه كسي راه نمي يابد ، بي آنكه جاهلانه به دار بياويزيدش.
بعضي از آدمها هميشه همراه خودشون تابوت حمل مي كنن. تابوتي كه غلاده ش تو دستشونه و مثل يك سگ اين ور و اون ور ميكشنش. مهمون من از اون دسته از آدماست . كمك كرديم با هم تابوتش رو از پله ها آورديم بالا .حالا تو خونه م يه مخزن بزرگ اشباح دارم كه روح گرفتار خودم هم توشه.
پ.ن.1 ) هرچي بيشتر برنامه هاي BBC Persia رو مي بينم بيشتر حس ميكنم كه كار، كار اينگلیساست...
پ.ن.2) با ارادت خیلی زیاد خدمت یونس و شیوا
سايت با حال گنده لاتاي بلاگفا http://www.hezardastan87.blogfa.com/
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:35  توسط
|
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387
*
ايستاده ام با تمام هيبت گذشته ام . در قفست را باز ميكنم با سرعت شروع ميكني به دور شدن . فاصله ات آنقدري مي شود كه در ديدرس من اندازه يك موش مي شوي. وقتي كه موش ميشوي ديگر دوستت ندارم ، وقتي كه ديگر آن شير نر درنده بلعند نيستي كه بدري و ببلعي ديگر نمي خواهمت . فرا موش كردن اين روزها برايم مثل جيش كردن شده است . آدمها را به سنگ سفيد توآلت مي پاشم و بعد سيفون مي كشم.
گاهي صدايي از درون نجوا ميكند : «دوباره كسي اينجاست، ببين كه چه شرياني از سمت او به سوي تو جاري شده است، دوباره يك نفر ديوانه ات كند، دردمندت كند» اما با اولين تفي كه به صورتم پرت مي كنند هر جريان مرئي و نامرئي را جيش مي كنم در واقع هيچ وقت، هيچ كدام از معشوق هايم را به راستي دوست نداشه ام تمامشان بت هائي بوده اند كه ضمير متلاطمم طلب مي كرده است براي پرستيدن. بهانه اي، مترسكي، عروسكي بوده اند براي بازي هاي عاشقانه روح بي مرز و حدم.
**
علامت سوالها شروع كردند به رشد كردن مثل فرآورده هاي هورموني چاق شدند از انگيزه هاي هورموني. هورمونهائي كه در خون مي چرخند و تعديل نمي شوند، تا علامت سوالها باريك و بي اهميت شوند. انتهاي تمام نيازهاي اجتماعي بشر آرام و راضي دراز كشيدن روي بازوي يك نفر است كسي كه سرتان را نوازش مي كند، فلسفه تان را نوازش مي كند و شما بی هيچ سوالي در كنارش به خواب مي رويد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:40  توسط
|
سرگشته و بيمار مي چرخم من در خيابانهاي اين شهر ، از اين طرف به آن طرف و جلوي رهگذران را مي گيرم براي پيدا كردن جواب سوالم . موذيانه از گوشه پياده رو در حال عبور است .دوست ندارد خفتش كنند .انسان بي چهره ، ماهيت بي صورت ، شبح بي هويت ، ردش را دنبال ميكنم .جلويش را مي گيرم بر خلاف ميلش وادارش ميكنم به حرف زدن . به من بگو : « خونه خاله كدوم وره ؟ » . از وراي تمام ابعاد انساني با چشمهايي كه ندارد به من نگاه ميكند و فقط چند كلمه با دهاني كه ندارد فرياد مي زند: « خاله اي در كار نيست ،گرگ همه را خواهد خورد.»
به سختي بيدار ميشوم از خواب زجر آلود ظهر روز جمعه ،خواب كشدار و چسبنده اي كه هميشه خودم را به خاطر آن سرزنش مي كنم چون شب بيداري پيامد آن روز اول هفته را خراب مي كند و هفته اي كه شنبه اش خراب شود ديگر تا پايان كام نخواهد داد .تلو تلو خوران خودم را به يخچال مي رسانم و طبق عادت هميشگي يك ليوان شير و بعد همانطور گيج دوباره خودم را به تختم مي رسانم .مي نشينم . بالشتم را عمودي مي كنم و پشتم را به آن تكيه مي دهم .به روبه رو نگاه مي كنم چيزهايي كه در ديدرسم هستند ، ميز تلويزيون ، خود تلويزيون و بالاتر از همه آنها يك ساعت ديواري است . يك ساعت مرده كه حدود يكسال است ثابت روي بيست دقيقه به دوازده مانده است و هيچوقت به صرافت اين نيافتاده ام كه برايش باطري بگيرم. به تلويزيون خاموش نگاه مي كنم در فاصله چند صدم ثانيه اي كه طول مي كشد تاچشمم از تلويزيون به سمت ساعت سر بخورد از ذهنم فكر حركت عقربه هاي ساعت مي گذرد. .اين فكر چنان قوي است كه قبل از اينكه نگاهم به ساعت برسد به راه افتادن آن اطمينان كه نه ،ايمان دارم .ايمان دارم كه نگاهم جريان زندگي را به جان اين صفحه فلزي از كار افتاده مي اندازد و وقتي نگاهم به ساعت ميرسد ، حركت عقربه ثانيه شماري كه از من زندگي يافته را دنبال مي كنم با دقت خداوندگاري كه حركت بنده اش را مي نگرد و به ظرافت پنهان اين اتفاق لبخند ميزنم.
پ.ن۱) جالبه که ساعته از اون لحظه تا الان هنوز داره کار می کنه...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:58  توسط
|