مشت مي كوبم بر ديوارهاي اين دنياي بلوريني كه فرا گرفته است مرا ، تا خورد شود اين حصاري كه موجب مي شود آسمان را از پشت شيشه ببينم حالا ديگر دقيقا" نمي دانم من آن پارچه قرمز خوني هستم و تو آن ديوانه بالقوه اي كه تحريكت مي كنم به جنون يا من آن مجنون جان به لب رسيده اي هستم و تو آن چراغ قرمزي كه وادارم مي كني به عبور؟... اين روزها امام آخر الزمان نرم افزار گوگل ارت است ، پيغمبري كه داعيه رسواگري شرك و كفر سر مي دهد . حيف از آن روز كه سر حسين را مي بريدند n95 كه هيچ حتي يك 6200 ناقابل هم نبود تصويري ضبط كند و يزيد را شرمنده جادوي تصاوير كند.حيف كه ار آزادگان تبريز از مشروطه خواهان رشت هيچ فيلمي از روي پشت بام گرفته نشد...و نه عكسي...و نه صدايي... فقط اشاره هايي كوچك در صفحات كتاب نازك تاريخ كه در سبزي فروشي ها به دور كاهو مي پيچند و نه اوبامايي و نه آنجلا مركري كه قدر داني كند ، حرفي بزند ، سخني براند و نه آهنگي با گيتار براي ميرزا كوچك خان در كانادا و نه شمعي به دور عكسي از باقر خان با سيبيل جلوي سفارت ايران در ايتاليا... و باز تلاش بي فرجام يا بافرجام ديگري براي باز پس گرفتن مدال افتخار و استقلال تا همه ببينند و باز سپردنش به دست تير و تركه موسيليني تا باز پنهانش كنند...
*قلبی که اینچنین بی توقف بدرخشد، بسوزد و روشن کند نا گريز به پنجاه سال نرسیده می ایستد...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:28  توسط
|
زانو ميزنم گوشم را براي شنيدن صداي زمان به زمين مي چسبانم ،صدایی چند صد ساله ،صداي جيغ زائو براي زاييدن ، صداي نعلين توده ، صداي شرافت ...فشار چكمه هاي سياه براقي را بر سوي ديگر صورتم احساس مي كنم ، صورتم دركي از درد ندارد ، قلبم درد ميگيرد ،شعورم درد مي گيرد و منطقم متحير مي شود . من و اين گوشه نشينان در گوشه اي نشسته بوديم و نان و ماستمان را مي خورديم ،شما ما را به تماشاي گاي ي د ن شرفمان واداشتيد.ريش به حجم پشم كامل يك گوسفند بالغ از صورت آويزان است و تمام تقدس و زيبايي اجزاي چهره را مي زدايد نمادي از وحشت و كثافت
دكتر مرا در يك چهار ديواري خفه و پر ميله هم حبس كند ، وزيدن باد بر صورتم را نمي تواند مانع شود باد بي توجه به تمام ممنوعيتها همچنان مي وزد و قطره هاي باران گاه بر صورتم گاه بر دستم و گاه درفضايي نامعلوم مي بارند و گم مي شوند مثل الله اكبرها...كه صدا ها را خش دار مي كنند شيفته صداي خش دارم ،صدايي كه كلمات را با خشم و خش بيان مي كند...صداي ستيزه جوي آزاد كه حتي به اكبر بودن اللهي كه دادش ميزند ، به قدر آزادي اعتقاد ندارد...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:26  توسط
|
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388
*
اين صداي يك نوار ضبط شده است كه مي شنويد،نواري كه توسط اجدادتان پر شده است. كسي كه حرف ميزند پدر پدربزرگِ مادرتان يا مادر پدرتان است.سنفوني ژنها ،گروه كر مردگان، لب خواني حرفهاي تكراري گذشتگان كه از ازل تا به امروز، همواره در فضا پژواك ميشود.اين صداي شماست...
**
تمام و كمال احساسي كه من داشتم ، پس از پايان ماجرا شرمساري بود.من فقط خجالت مي كشيدم كه آنگونه در سرما برهنه، در مقابلت، روي خاك مي ماسيدم و تو با كت و كلاه و پوششي كه مانع از نفوذ هر سرمايي بود ،كوتاه به من نگريستي و بعد از آن سرما و از آن برهنگي فاصله گرفتي و با گذشت زمان اين در ذهن تو خاطره ديدن چيزي لزج شد و در من خاطره شرمساري و خجلت كه حتي از يادآوريش مي گريختم و ساعتها دستهايم را در هم قفل ميكردم و مضطربانه ورد مي خواندم و با نگاهي كاذب رو به بالا در پي التيام درد شبانه روزي تو بودم. در آن زمان حتي حاضر به تنقيه خودم براي فراموشي تو بودم. فراموشي كه هرگز به طور كامل بدست نيامد.
اما در گذر از اين روزها ، روزي ناگهان بهار آمد.و بهار همه چيز را دچار خود كرد. بهار كه مظهر لذت است و لذت كه مظهر روئيدن و بوسيدن و هوس است. و بوسه هاي هوس آلود بهار بر همان تن برهنه كه سنگيني هواي ابري پر باران را روي خود داشت و باران كه شرمساريم را شست و تورا شست و تا پايان فروردين باخود برد...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:11  توسط
|
سانچو داشت از دور نگاهم مي كرد. من دستم رو بالا بردم و مثل امام خميني چند بار به علامت آرامش تو هوا تكون دادم. اما چشمهاي مضطرب حواريون رو پشت سر خودم احساس مي كردم.آرامشي در كار نبود.بالاخره در دل گرگ و ميش شب من، شواليه زمين و آسمان، روياروي معشوق ازليم قرار گرفتم. معشوق ازليم فاحشه اي بود كه از ابتداي زندگيم همينطور چهره عوض كرده بود و باز در صورت جديدي مقابلم بود.نيزه رو راست گرفتم كه به سمتش بتازم. مي كشمش. بي شرف مي كشمت ...مي كشمت قحبه... نميتونم.ولش كن .نميشه .دوسش دارم. ميرم جلو فقط بغلش مي كنم بوسش مي كنم. من جلوي معشوق ازليم هيچي نيستم. با كشتنش ماهيت خودم رو از بين مي برم. من جلوي خودم هيچي نيستم .من كُنه عاشق پيشه خودم رو دوست دارم.سانچو و حواريون هم همينو دوست دارن.معشوق ازلي هم در دل گرك و ميش شب باز منو به بند ميكشه و ميره...
مامانم پله شور رو آورده تو خونه . رو ميز ناهار خوري جلوش كلي خوراكي گذاشته ، من هم از همه جا بيخبر از لونه م ميام بيرون كه برم جيش كنم .در رو باز ميكنم در آستانه در مردد مي مونم كه برم بيرون يا نه ؟ جفتشون دارن نگام مي كنن با يه حركت احمقانه ميخوام برگردم تو اتاق كه مامانم با داد زدنه «ايناها اينم دخترمه» به اين ترديد پايان ميده.با همه كارگرا و پله شورا رفيق ميشه .چند وقت پيش يكيشون مي خواست برادر زاده شو بياره خواستگاريم .كه اين قضيه منو مدتها تو فاميل مضحكه يه آشغالايي مثل صدف و ريحانه كرده بود. باباي بي غيرتم هم رو مبل نشسته داره تهران تايمز ميخونه .جيش مي كنم بر مي گردم تو لونه .چند دقيقه بعد صداي مامانم بلند مياد: « نه، نه ، عوض كن لباستو .راحت باش . من ميرم تو اتاق .نمي بينمت.»!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:25  توسط
|
از هر زمان كه آغاز ميكنيد درست و حسابي بودن را تا زماني كه اين آدم حسابي مي پايد ، چند ثانيه ، ساعت يا روز ميگذرد؟ با هر تعريفي كه از درست وحسابي بودن داريد يا از هر منظري كه مي نگريد ، اين آدم حسابي چقدر دوام مي آورد؟ از هر لحظه كه مومن مي شوم به ذات نكويي، بدون ترمز روي سراشيبي سقوطم . علم مخالفت با حركتم. پرچم عظيم نخواستن خواسته ام هستم .لشگر فرمانبرداري كه آدم حسابي را دستگير مي كند و مخفيانه ترور مي كند. آدم حسابيتان را پنهان كنيد در زير زمينهاي دور از درك كه كسي راه نمي يابد ، بي آنكه جاهلانه به دار بياويزيدش.
بعضي از آدمها هميشه همراه خودشون تابوت حمل مي كنن. تابوتي كه غلاده ش تو دستشونه و مثل يك سگ اين ور و اون ور ميكشنش. مهمون من از اون دسته از آدماست . كمك كرديم با هم تابوتش رو از پله ها آورديم بالا .حالا تو خونه م يه مخزن بزرگ اشباح دارم كه روح گرفتار خودم هم توشه.
پ.ن.1 ) هرچي بيشتر برنامه هاي BBC Persia رو مي بينم بيشتر حس ميكنم كه كار، كار اينگلیساست...
پ.ن.2) با ارادت خیلی زیاد خدمت یونس و شیوا
سايت با حال گنده لاتاي بلاگفا http://www.hezardastan87.blogfa.com/
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:35  توسط
|
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387
*
ايستاده ام با تمام هيبت گذشته ام . در قفست را باز ميكنم با سرعت شروع ميكني به دور شدن . فاصله ات آنقدري مي شود كه در ديدرس من اندازه يك موش مي شوي. وقتي كه موش ميشوي ديگر دوستت ندارم ، وقتي كه ديگر آن شير نر درنده بلعند نيستي كه بدري و ببلعي ديگر نمي خواهمت . فرا موش كردن اين روزها برايم مثل جيش كردن شده است . آدمها را به سنگ سفيد توآلت مي پاشم و بعد سيفون مي كشم.
گاهي صدايي از درون نجوا ميكند : «دوباره كسي اينجاست، ببين كه چه شرياني از سمت او به سوي تو جاري شده است، دوباره يك نفر ديوانه ات كند، دردمندت كند» اما با اولين تفي كه به صورتم پرت مي كنند هر جريان مرئي و نامرئي را جيش مي كنم در واقع هيچ وقت، هيچ كدام از معشوق هايم را به راستي دوست نداشه ام تمامشان بت هائي بوده اند كه ضمير متلاطمم طلب مي كرده است براي پرستيدن. بهانه اي، مترسكي، عروسكي بوده اند براي بازي هاي عاشقانه روح بي مرز و حدم.
**
علامت سوالها شروع كردند به رشد كردن مثل فرآورده هاي هورموني چاق شدند از انگيزه هاي هورموني. هورمونهائي كه در خون مي چرخند و تعديل نمي شوند، تا علامت سوالها باريك و بي اهميت شوند. انتهاي تمام نيازهاي اجتماعي بشر آرام و راضي دراز كشيدن روي بازوي يك نفر است كسي كه سرتان را نوازش مي كند، فلسفه تان را نوازش مي كند و شما بی هيچ سوالي در كنارش به خواب مي رويد.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:40  توسط
|
سرگشته و بيمار مي چرخم من در خيابانهاي اين شهر ، از اين طرف به آن طرف و جلوي رهگذران را مي گيرم براي پيدا كردن جواب سوالم . موذيانه از گوشه پياده رو در حال عبور است .دوست ندارد خفتش كنند .انسان بي چهره ، ماهيت بي صورت ، شبح بي هويت ، ردش را دنبال ميكنم .جلويش را مي گيرم بر خلاف ميلش وادارش ميكنم به حرف زدن . به من بگو : « خونه خاله كدوم وره ؟ » . از وراي تمام ابعاد انساني با چشمهايي كه ندارد به من نگاه ميكند و فقط چند كلمه با دهاني كه ندارد فرياد مي زند: « خاله اي در كار نيست ،گرگ همه را خواهد خورد.»
به سختي بيدار ميشوم از خواب زجر آلود ظهر روز جمعه ،خواب كشدار و چسبنده اي كه هميشه خودم را به خاطر آن سرزنش مي كنم چون شب بيداري پيامد آن روز اول هفته را خراب مي كند و هفته اي كه شنبه اش خراب شود ديگر تا پايان كام نخواهد داد .تلو تلو خوران خودم را به يخچال مي رسانم و طبق عادت هميشگي يك ليوان شير و بعد همانطور گيج دوباره خودم را به تختم مي رسانم .مي نشينم . بالشتم را عمودي مي كنم و پشتم را به آن تكيه مي دهم .به روبه رو نگاه مي كنم چيزهايي كه در ديدرسم هستند ، ميز تلويزيون ، خود تلويزيون و بالاتر از همه آنها يك ساعت ديواري است . يك ساعت مرده كه حدود يكسال است ثابت روي بيست دقيقه به دوازده مانده است و هيچوقت به صرافت اين نيافتاده ام كه برايش باطري بگيرم. به تلويزيون خاموش نگاه مي كنم در فاصله چند صدم ثانيه اي كه طول مي كشد تاچشمم از تلويزيون به سمت ساعت سر بخورد از ذهنم فكر حركت عقربه هاي ساعت مي گذرد. .اين فكر چنان قوي است كه قبل از اينكه نگاهم به ساعت برسد به راه افتادن آن اطمينان كه نه ،ايمان دارم .ايمان دارم كه نگاهم جريان زندگي را به جان اين صفحه فلزي از كار افتاده مي اندازد و وقتي نگاهم به ساعت ميرسد ، حركت عقربه ثانيه شماري كه از من زندگي يافته را دنبال مي كنم با دقت خداوندگاري كه حركت بنده اش را مي نگرد و به ظرافت پنهان اين اتفاق لبخند ميزنم.
پ.ن۱) جالبه که ساعته از اون لحظه تا الان هنوز داره کار می کنه...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:58  توسط
|
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387
مي خوابم . خوابم آتش مي گيرد. در خواب خانه اي آتش مي گيرد.من و تمام وابستگيهايم زير اين بام در حال فروريختنيم و تو در جايي ديگر روي روح دسته جمعي همه ديگر آدمهاي غير از من و تو ،شكل گرفته در قالب يك انسان ، در حال با لا و پايين شدني . دور من هر لحظه جايي ريزش مي كند .و تو در امنيت وجود هميشگي من در مقابل همه اين ديگران با آلت همه چيزهاي غير از ما در حال معاشقه اي .حركت كن ، تند تر عميق تر شديد تر كه من شيفته ديدن اين پورنوي عاشقانه ام .
پ.ن.1) گاهي آدم هوس تجربه كردن يه چيزايي رو داره ، مثلا" وقتي مي بينه همه خم شدن و دولادولا را مي رن به سرش مي زنه خم بشه يه مدت دولادولا را بره ، اما بلاخره خودش مي فهمه كه دولادولا رفتن ارضاش نمي كنه بنابراين مي ايسته و مثل خودش را ميره. اما بازم مرسي كه تو مثل يك معلم خوب ادبيات يا اخلاق ، از اونايي كه آدم شيفته حركت لباشون موقع شعر خوندن ميشه ، بعضي از چيزاي تكراري و بديهي رو به من گوشزد مي كني ...
پ.ن.2)ما خيلي مغرور بوديم.روي يه نيمكت نشستيم و سالها ، رو به جلو ، مستقيم به آينده نگاه كرديم اما تو هيچكوم از اين سالها همديگرو نبوسيديم...خوب ديگه ما اينجوري بوديم و به اينجور چيزا خيلي افتخار مي كرديم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:33  توسط
|

يك sms پرتاب ميكنم به فضاي لايتناهي كه بگذرد از هفت آسمان ، از دنياي ماهواره ها و برسد به دست تو.اما كاش نرسد ، كاش سياهچاله اي در فضا ببلعدش ، آسمان محوش كند ، در گوشه اي از اين بيكرانگي گمش كند ، كاش بميرد در ميانه راه تا هيچ پيامي از من نيايد بسوي تو. كه پاياني باشد بر هر شروع ناشده اي ، كه من از آغاز تحولات بيم دارم ، از پودر شدنم ، از گرد شدنم ، از باختنم ، از سوختنم بيم دارم. اين بازيها مرا حجم مچاله ناجوري ميكند كه پي گير بي نهايت هاست در اين چاق سلامتي هاي ساده سطحي. ساعت از 12 ميگذرد.پيك صبا مسيجت را با خود مي آورد.همه جا بوي مطبوع تو را ميگيرد .نيستي من آغاز ميشود. ويراني من به خاطر هيچ است .هيچ ، كه اندر هيچ است...
پ.ن 1 ) خراب كردن من براي تو كاري نداشت .چون من هيچي نبودم جز يك گوسفند شاد خوشدل كه تظاهر به شير بودن ميكرد و با همه زوري كه ميزد باز هم تمام نعره هاي بي جانش در انتها به بع بع ختم ميشد. تو كه موهاي فرفري مرا ديده بودي ، تو كه جنس مرا ميدانستي ، بي شرفي كردي كه شادي ناچيز دنيايم را زايل كردي ! دنيايي كه ديگر نمي توانم به آن برگردم...
پ.ن 2 )اين آدم از بنياد خراب است و با تعمير و وصله، پينه راست نگردد و درست نشود كوبيدن ميخواهد و از نو بناي سارايي ديگر
پ.ن 3 ) روزهاي نبودنت را پنج انگشت ، پنج انگشت ميشمارم .روزهايي كه پنچ انگشت دستم نشانه آرامش است و آسايش
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:35  توسط
|
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تواند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك اما
آيا باز ميگردي؟
چه تمناي محالي دارم خنده ام ميگيرد.
(حميد مصدق)
دلم برات تنگ شده پسر ،خيلي خلوت شديم ،خيلي كچل شديم ، خنده هامون بيجون شده ، ديدن خوابت حالا ديگه تنها دلخوشيمون شده ، هنوز ميرم تو اتاقت مدتها نگاه ميكنم به فندكات ، هنوز منتظرم تو ياهو چراغت روشن شه با هات بيليارد بزنم هنوز در سوداي بردنتم. دلم تنگ شده براي اينكه با دوچرخه كرجو بگرديم كه بستني يخي 5 تومني گير بياريم كه ساندويچ بگيريم نصف كنيم كه صدفو تحويل نگيريم كه تا مامانينا رفتن صحنه هاي فيلمارو بزاريم ببينيم كه اكليل سرنج بگيريم نارنجك بسازيم كه ساعتها بسكت بزنيم تو كوچه آبشار كه اولش هميشه 10 امتياز من جلوتر باشم در آخر هم توي جاكش ببري دلم تنگ شده براي اينكه با هم به بلوغ برسيم تو پسر بشي ، من دختر.دلم تنگ شده كه يه حرعه بزنم و تو سريع مزه بزاري دهنم كه مست كنم برم زير آب ، بياري بيرون خشكم كني به مستيم بخندي روم پتو بزني دلم خيلي تنگ شده براي اينكه بشينيم يه دل سير به هوشمند اَنه بخنديم براي اينكه 3 ساعت با رمضان رشتي صحبت كنيم براي اينكه هر چيو كه بگم خوشگله سريع بدي بگي مال تو...داداشي عزيزم دلم تنگ شده برات براي اينكه باشي براي اينكه نفس بكشي براي اينكه...
زمان فقط یک پوسته بسیار نازک شکننده است روی زخمهای حقیقی
هنوز یکه میخورم وقتی اون سنگ سیاه دراز رو میبینم که بزرگ اسم تو روش نوشته شده
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:16  توسط
|