از صبح تا شب مشغول جمع آوری آشغالم. جمع کردن آشغال که بریزم توی ذهنم .هر شب به آشغالهای روز گذشته افزوده میشود.ذهنم تلمباری از زباله است.تلمباری از اباطیل از تراوشات ذهن پلاسیده دیگران و خودم.ذهنم با قدرت مکش زیادی همه آنچه را دور میریزم دوباره به درون میکشد. ومن از خالی کردن مداوم آنها خسته میشوم و از خودم خسته میشوم.
میجنگم با افکارم با امیالم و هوسهایم. میجنگم با بیهودگیهای درونم و همواره شکست میخورم.میهراسم از آنهایی که می آیند و با تمامی سنگینیشان بر قسمت بزرگی از ذهنم مینشینند.مقاومت میکنم اما تکاپویی بی فرجام است.
از خود کاستن و خالی کردن وجود خویش و پر کردن خالی ها!منحرف کردن ذهن خود از ابتذالی به ابتذال دیگر. چهار چوبها ، چپاندن خود به درون چهارچوبهای پولادین حماقت آدمها.
مخاطبت انسانی تهی است. از مکالمه چند کلمه ای که با او داری سریعا" به تعفن ذهنش پی میبری.خمیده ات میکنند.
وسوسه ، وسوسه فرو رفتن در انزوا ،تنهایی و سکوت.
وسوسه ای کلیشه ای که همه در آستانه فرورفتن به آن هستند.همه آنهایی که پرچم دانایی و آگاهی افراشته اند و همه آنهایی که نقد میکنند و از بیشعوری بیزارند و هنر را ستایش میکنند و همچنین بسیار رقیق القلبند. همه آنهایی که مثل من به ریش پدر خود میخندند و دنیا را نقادانه تحلیل میکنند و دیگران را به پدر سوختگی ، بی شرفی و مادر ... محکوم میکنند.
همه ما در آستانه انزواییم!
پوزخند سنگینی را بر روی خود احساس میکنم. چه کسی به من میخندد؟ متأسفم . صادقانه برای خود متأسفم .برای فکرهای سطح پایینم. برای اینکه ذهن خسته چیزی برای گفتن ندارد و اینکه در انتهای تمام اندیشه هایم راهی برای خوب زندگی کردن نمی یابم.
*چلوسیده واژه ای کرمانشانی میباشد که تؤاما" مفهوم پلاسیدگی ،پژمردگی و چلاندگی را شامل میشود.
** لطفا" مرا نقد نکنید. چون نقد بر نقد سخت اشتباه است.
***تو شرکت برق رفته در حال نوشتنم که خانم دا... اومده گیر داده توی این شعرهات راجع به من هم بنویس!!!
منم قول میدم که بنویسم.
