حسرت مي خورم براي روزي كه خودم را به جهان ملكوتي آغوش تو پرتاب نكردم .براي چند لحظه اي كه فرصت داشتم تا لباسهاي وجودت را بدرم ،به تو چنگ بياندازم ، پوسته منيتم را خورد كنم و به جاي اين حسرت لذت طعمت را در آن چند لحظه براي چندين و چند سال داشته باشم.
ميدانم براي آنچه كه هنوز امكان انجامش هست نبايد حسرت خورد ولي من حسرت مي خورم براي آن چيزي كه هنوز امكان انجامش هست و حتي نه تنها با تو بلكه با هركس ديگري امكان پذير است.حسرت مي خورم براي چيزي كه درون من هست و در تو و ديگري نيست.
پ.ن 1) اصلا" نترسين فعلا" با كسي كاري ندارم كاملا" بي خطرم !
پ.ن 2)ناپلئونو فروختم حس عجيبي داشتم وقتي رفت درست مثل زماني كه شرن رو فروختم.رفتم تو ناپلئون نشستم فرمونشو ماچ كردم وبهش گفتم كه چقدر دوسش دارم.صاحب جديدش ، پدر سگ وقتي داشت ميبردش اونقدر گاز و گوز الكي كرد كه خيلي اعصابم خورد شد .ولي وقتي از ديدرسم خارج شد همه چي تموم شد.مثل هر چيز ديگه اي كه يه صاحب جديد داشته باشه .حالا فقط به ماشين جديدي كه ميخواد بياد تو زندگيم فكر ميكنم.
پ.ن 3)دلم براي ناپلئون تنگ شده!
