تبليغاتX
17

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386

حسرت مي خورم براي روزي كه خودم را به جهان ملكوتي آغوش تو پرتاب نكردم .براي چند لحظه اي كه فرصت داشتم تا لباسهاي وجودت را بدرم ،به تو چنگ بياندازم ، پوسته منيتم را خورد كنم و به جاي اين حسرت لذت طعمت را در آن چند لحظه براي چندين و چند سال داشته باشم.

ميدانم براي آنچه كه هنوز امكان انجامش هست نبايد حسرت خورد ولي من حسرت مي خورم براي آن چيزي كه هنوز امكان انجامش هست و حتي نه تنها با تو بلكه  با هركس ديگري امكان پذير است.حسرت  مي خورم براي چيزي كه درون من هست و در تو و ديگري  نيست.

 

 

پ.ن 1) اصلا" نترسين فعلا" با كسي كاري ندارم كاملا" بي خطرم !

پ.ن 2)ناپلئونو فروختم حس عجيبي داشتم وقتي رفت درست مثل زماني كه شرن رو فروختم.رفتم تو ناپلئون نشستم فرمونشو ماچ كردم وبهش گفتم كه چقدر دوسش دارم.صاحب جديدش ، پدر سگ وقتي داشت ميبردش اونقدر گاز و گوز الكي كرد كه خيلي اعصابم خورد شد .ولي وقتي از ديدرسم خارج شد همه چي تموم شد.مثل هر چيز ديگه اي كه يه صاحب جديد داشته باشه .حالا فقط به ماشين جديدي كه ميخواد بياد تو زندگيم فكر ميكنم.

پ.ن 3)دلم براي ناپلئون تنگ شده!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:41  توسط   | 

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386

آشفتگي ذات هر چيز وحشي طبيعت است.

تصوير هاي زيبا عكسهايي هستند از  مقدمات گرد آوري لذت ها ،تصويري كه به  شما حالتي خوش ميدهد آينه آن چيزي است كه لذت را فراهم ميسازد.آنچه كه نويد رسيدن به شادي را ميدهد.

اندوه مستمر و بي پايان نتيجه اش رسيدن به خوشيهاي منقطع ، به فرار هاي از درد ، به اداي گريختن در آوردن است.

وقتي دچار غم ميكنيم خود را پيشاپيش به استقبال مفر هاي گاه و بيگاهيم.پيشاپيش به دنبال چشيدن لذت هاي كوتاه اما واقعي و پر بها هستيم.چيزي كه تنها در قبال چشيدن رنجي به اين قدرت بدست مي آوريم.به دنبال رسيدن به تصاوير زيباييم به دنبال درك چيزي پر بهاتر و گرانمايه تريم، از هر چيزي كه سهل الوصول است به آن چيزي كه سخت مايه تر است.هنگامي كه همواره قيمت را افزايش ميدهيم تا چيز هاي بي ارزش قيمتهاي كاذب گزاف داشته باشند.آن معامله اي كه جذابيت ميبخشد و ترس از كم شدن اين خواستن جنس ما را جذابيتي منكوب كننده ميبخشد

و آنگاه خلسه شيفتگي و درد ، خلسه نرسيدن  و تصوير زيباي فراهم شدن مقدمات لذت ها

 

 

*اين چند وقت بطور خيلي خيلي و كاملا" اتفاقي يه چيزايي برام فاش شد كه بهم نشون داد چقدر ممكنه قضاوتهاي ما اشتباه باشه و راجع به يه آدم ، موضوع يا هر چيز ديگه اي چقدر ميتونه فكرمون غلط باشه و اينكه حقيقت اون جيزي نيست كه ما بهش فكر ميكنيم و اميدواريم به اون شكلي كه ما دوست داريم باشه،  بلكه حقيقت چيزيه كه خارج از ذهن ما وجود داره و رخ ميده و هيچ بستگي به سود و زيان و علايق و منافع ما نداره. تو يه موضوع اونقدر شوكم كه حتي نميتونم با طرف سلام  و عليك كنم اما جدا" لذت میبرم كه آدمي ميتونه اينجوري خلق هيجان و عشق و ديوانگي كنه و خودش رو كيفور كنه.و لذت ميبرم كه اين راز رو براي خودم نگه دارم.و خوشحالم كه  مدال گوسفنديت رو همراه با يك تقدير نامه دريافت كردم و ميتونم از اين به بعد اون رو به سينم بچسبونم تا نشون بدم كه چقدر گوسفندم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:30  توسط   |