تبليغاتX
17

سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386

مدام شلاقم را بر سر و صورتش ميزنم

كه مي بيند ، كه مي خواهد

مدام دلم ميسوزد براي اين زخمي ، مدام مي نالد ، مدام مي خواهد

مدام انكار ميكنم ، مدام اقرار ميكند ، مدام ميزنم ، مدام ميسوزم

يكي به حد جنون وحشي شده ، يكي به حد مرگ زخمي

دلباختگي ، اين حماقت چاق و فربه درونم ، مدام اين ياغي مغرور را ديوانه ميكند

 دچار اين تشويش بي حاصلم،درمانده اين جنگ بيهوده

دود ميشوم از اين خواستنم ،از اين نخواستنم…

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:52  توسط   | 

چهارشنبه هفدهم بهمن 1386

 

 

آفتاب به آرامي از روي زمين بالا مي آيدو به روي ديوار ، و از روي ديوار به درون مي خزد و بر روي كمر قوز كرده من پهن ميشود و گرمايش را در بدنم مي گستراند .اين حرارت آسماني همه اجزايم را سست كرده است .لاله هاي گوشم نوراني شده اند.مثل يك سلول نوري از خورشيد تغذيه ميشوم.به نقطه مبهمي در فضا خيره شده ام .سكوت و سفيدي اين روز برفي مرا دچار رخوت و كرختي يك حلزون بدون صدف كرده است .اگر آفتاب همچنان مي تابيد به اندازه عمر يك حلزون ميتوانستم در همين حالت باقي بمانم.شايد در زندگيهاي گذشته ام گونه مرموزي از يك موجود آفتاب خوار بوده باشم .موجودي كه حياتش وابسته به  ميزان آفتابي بوده است كه در طول روز از طريق پشت و كمرش دريافت ميكرده است.مستم اما يك مستي متفاوت ! همانطور كه جنس مستي ودكا با مستي ويسكي فرق ميكند.شايد با رفتن آفتاب اثر اين مستي چندان نپايد...

 

دلم يه ليوان ويسكي پر از يخ ، چند تا دونه سيگار ،يه جاده باحال ، ويه وانت كه پشتش سوار شم و راننده ش پسر خاله م  از اون دنيا باشه ميخواد كه برونه به طرف جايي كه خودش هست ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:34  توسط   | 

سه شنبه نهم بهمن 1386

چندين انسان لازم است .

كه محتويات كله شان تخليه شود و با كاههاي رنگي به رنگهاي شاد پر شود.

طوري كه تلآلو رنگ بنفش را در چشمانشان ببيني.

آدمهايي دوست داشتني با چشماني به رنگ بنفش

عشق ورزيدن به كاههاي رنگي

قرمز ،سفيد، نارنجي ، آبي

رنگهاي شاد

 

وقتي دو تا بچه يكساله كه هنوز نمي تونن درست حسابي يك كلمه حرف رو ادا كنن وحشيانه با تمام تواني كه يك كودك اون سني ميتونه داشته باشه به هم حمله ميكنن كه مالك يك توپ پلاستيكي بشن يا اينكه اگه يكيشو نو بغل كني اون يكي خودشو ميكوبه زمين و داد و هوار و واويلا ،

ميبيني كه قويا" تملك جويي ، منفعت طلبي ، خود خواهي ، حسادت ،خشم ، نفرت و بدي از اولين ثانيه تولد بشر توش وجود داره يادم مياد وقتي بچه بودم دقيقا" به اين موضوع كه چرا ميگن بچه ها پاك و معصومن فكر ميكردم چون قادر بودم بدي رو به طور كامل تو خودم داشته باشم.آدما وقتي قد مي كشن تمام اون پست فطرتيها رو به ميزان بيشتر درون خودشون دارن فقط زير ظاهر با شخصيت و متينشون و ادا و افه هاي تخمي-كليشه اي شون پنهان شده ، براي همينم هست كه دائم برات آرزوي موفقيت ميكنن.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:2  توسط   | 

دوشنبه یکم بهمن 1386

روي صفحه اي كه بر آن ميتوان هر چيزي را تصوير كرد يك چهار ديواري سفيد ميكشم ، براي فرار

كه بتوانم از همه جا و همه كس به درونش پناه ببرم.در گوشه اي كز كنم و هيچ نگويم و هيچ نخواهم. جايي كه حس كامل بودن به من مي بخشد، كاملتر از هر حالت ديگرم جايي كه مرا به اوج خودم ميرساند ، در تنهايي جايي كه تمام ذرات معلقم در ته ظرفم مينشينند.

كه حس منفرد بودن كنم در ميان تمام مخلوقات .انگار كه تنها آفريده او هستم و بعد از من و قبل از من نبوده است و نخواهد بود.

 

 

شب سرد زمستاني

در شب سرد زمستاني
كوره ي خورشيد هم  چون كوره ي گرم چراغ من
نمي سوزد.
و به مانند چراغ من
نه مي افروزد چراغي هيچ
نه فرو بسته به يخ ماهي كه از بالا مي افروزد.
من چراغم را در آمد رفتن همسايه ام افروختم
در يك شب تاريك
و شب سرد زمستان بود
باد مي پيچيد با كاج
در ميان كومه هاي خاموش
گم شد او از من جدا زين جاده ي باريك
و هنوزم قصه بر يادست
وين سخن آويزه ي لب:
كه مي افروزد؟كه مي سوزد؟
چه كسي اين قصه را در دل مي اندوزد؟
 شب سرد زمستاني
كوره ي خورشيد هم چون كوره ي گرم چراغ من
نمي سوزد.

                                               نيما يوشيج

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:4  توسط   |