سانچو داشت از دور نگاهم مي كرد. من دستم رو بالا بردم و مثل امام خميني چند بار به علامت آرامش تو هوا تكون دادم. اما چشمهاي مضطرب حواريون رو پشت سر خودم احساس مي كردم.آرامشي در كار نبود.بالاخره در دل گرگ و ميش شب من، شواليه زمين و آسمان، روياروي معشوق ازليم قرار گرفتم. معشوق ازليم فاحشه اي بود كه از ابتداي زندگيم همينطور چهره عوض كرده بود و باز در صورت جديدي مقابلم بود.نيزه رو راست گرفتم كه به سمتش بتازم. مي كشمش. بي شرف مي كشمت ...مي كشمت قحبه... نميتونم.ولش كن .نميشه .دوسش دارم. ميرم جلو فقط بغلش مي كنم بوسش مي كنم. من جلوي معشوق ازليم هيچي نيستم. با كشتنش ماهيت خودم رو از بين مي برم. من جلوي خودم هيچي نيستم .من كُنه عاشق پيشه خودم رو دوست دارم.سانچو و حواريون هم همينو دوست دارن.معشوق ازلي هم در دل گرك و ميش شب باز منو به بند ميكشه و ميره...
مامانم پله شور رو آورده تو خونه . رو ميز ناهار خوري جلوش كلي خوراكي گذاشته ، من هم از همه جا بيخبر از لونه م ميام بيرون كه برم جيش كنم .در رو باز ميكنم در آستانه در مردد مي مونم كه برم بيرون يا نه ؟ جفتشون دارن نگام مي كنن با يه حركت احمقانه ميخوام برگردم تو اتاق كه مامانم با داد زدنه «ايناها اينم دخترمه» به اين ترديد پايان ميده.با همه كارگرا و پله شورا رفيق ميشه .چند وقت پيش يكيشون مي خواست برادر زاده شو بياره خواستگاريم .كه اين قضيه منو مدتها تو فاميل مضحكه يه آشغالايي مثل صدف و ريحانه كرده بود. باباي بي غيرتم هم رو مبل نشسته داره تهران تايمز ميخونه .جيش مي كنم بر مي گردم تو لونه .چند دقيقه بعد صداي مامانم بلند مياد: « نه، نه ، عوض كن لباستو .راحت باش . من ميرم تو اتاق .نمي بينمت.»!!!
